سروانتس دن کیشوت را زندگی کرده است
نویسنده: محمد تسلی بخش
«میگوئل دِ سروانتس» که مثل فوتبالیستهای برزیلی اسم اصلیاش چندتا کلمه دیگر هم دارد کمدی نویس مشهور اسپانیایی است. احتمالا اگر اسم خودش را نشنیده باشید حتما اسم کتاب معروفش «دن کیشوت» را شنیدهاید.
اولین چیزی که در مورد سروانتس نمیدانید این است که بر خلاف «سر والتر اسکات»، «سر آرتور کانن دویل» و مابقی سرهای معروف تاریخ (حتی سر الکس فرگوسن!) سروانتس اصلا سر نبوده، اسم خودش سروانتس بوده. و با اینکه در اروپا بسیار پرآوازه است و میگویند بیشتر از هر رمانی در جهان دن کیشوت او منتشر و خوانده شده است، ولی باز بر خلاف «شکسپیر»، «گوته»، «ویکتور هوگو» و مابقی نویسندههای بزرگ اروپا هیچ وقت به نان و نوایی نرسید چه برسد به اینکه بخواهد سر بشود (البته اینکه سر لقبی است که در انگلستان میدهند و او اهل اسپانیا بود هم بی تاثیر نیست!).
سروانتسِ بدشانس، زندگی شخصی خودش به عجیبی، غمانگیزی و خندهداریِ همان ماجراهایی بود که بعدها نوشت. او آدم ماجراجویی بود و در جنگهای استعماری کشور اسپانیا شرکت میکرد.
مدتی در الجزایر به اسارت درآمد. بعد که بالاخره آزاد شد، سراغ هر شغلی رفت ورشکست شد. به ناچار سراغ حکومت رفت و خواست به خاطر خدماتی که انجام داده شغلی برای او در نظر بگیرند.
او را به عنوان مامور جمع آوری مالیات انتخاب کردند ولی در عین تعجب، بدهی به بار آورد و این بار توسط خود دولت اسپانیا زندانی شد (این هم خودش یک استعداد غریب است که یک نفر بتواند موقع جمعآوری مالیات بدهکار شود. قاعدتا باید برعکس میشد و یک چیزی هم گیر خودش میآمد!).
احتمالا همین ماجراهای عجیب باعث شد به فکر ایده «دن کیشوت» بیفتد. میگویند جلد اول داستان دن کیشوت را در زندان نوشت. اما بدشانسیهایش ادامه داشت و چند وقت بعد یک دن کیشوت تقلبی هم توسط یک نفر دیگر نوشته و وارد بازار شد.
سروانتس دن کیشوت را زندگی کرده است
حالا برویم سراغ معروفترین اثر سروانتس «دن کیشوت». بر خلاف آنچه که خیلیها (یعنی آنهایی که کتاب را نخواندهاند) فکر میکنند، دن کیشوت نه یک شخصیت افسانهای مثل «هرکول» و «آشیل» است و نه یک داستان حماسی شوالیهای مثل «آیوانهوی والتر اسکات» و یا «سه تفنگدار دوما».
دن کیشوت یک رمان بلند کاملا کمدی دوجلدی است در مورد یک آدم خل وضع عجیب و غریب که از بس داستانهای افسانهای و پهلوانی خوانده، توهمی و هپروتی شده و تصمیم میگیرد خودش مثل پهلوانها و شوالیهها به یاری دیگران برخیزد.
یک نوکر خلتر از خودش به اسم «سانچو پانزا» را هم استخدام میکند و دوتایی راه میافتند به دشت و صحرا، و افتضاحی پشت افتضاح دیگر به بار میآورند و تپه آباد نشده در اسپانیا باقی نمیگذارند.
جلد دوم کتاب از جایی شروع میشود که دن کیشوت و سانچوپانزا متوجه میشوند نویسندهای حماسه زندگی آنها را ثبت کرده است. اول خیلی خوشحال میشوند ولی بعد که متوجه میشوند در کتاب به عنوان دو احمق معرفی شدهاند، تصمیم میگیرند دوباره وارد میدان شوند و ماجراجوییهای تازهای را آغاز کنند.
اما گرفتار آدمهای مختلفی میشوند که همگی جلد اول کتاب و (حتی نسخه تقلبی آن را هم) خواندهاند و میخواهند از بلاهت این دو سوء استفاده کنند و سرکارشان بگذارند.
جلد اول دن کیشون خندهدارتر و خل بازیهای دن کیشوت و نوکرش بامزهتر است. اما جلد دوم به لحاظ قصهپردازی انسجام بهتری دارد و از میزان بلاهت دو شخصیت اصلی کم شده و حس همدردی مخاطب را با آنها بیشتر میکند.
البته در بین ماجراجوییهای مضحک دن کیشوت، قصههای دیگری از قول شخصیتهای فرعی روایت میشود که بیشتر جنبه عاشقانه و رمانتیک دارد.
کتاب دن کیشوت را خیلیها اولین رمان بلندی میدانند که با هنر نویسندگی نوشته شده است. چرا چنین میگویند؟ راستش را بخواهید خیلی استدلال محکمی برایش وجود ندارد و همانطور که در خود کتاب هم بارها به رمانهای پهلوانی قدیمیاشاره میشود، مشخص است که قبل از دن کیشوت هم کلی داستان در سراسر جهان و حتی اسپانیا وجود داشته است.
اما معمولا سه دلیل برای توجیه این مسئله میآورند. یکی این است که میگویند اکثر نوشتههای قبل از دن کیشوت به صورت شعر، حکایت کوتاه یا نمایشنامه بوده است دوم اینکه تمام رمانهای قبل از دن کیشوت برگرفته از وقایع تاریخی یا افسانههای فولکلور قدیمیبوده و هیچ نویسندهای صفر تا صد داستان را خودش ننوشته است و سوم اینکه «شخصیت پردازی» و «تحول» که بعضی آنها را مهمترین عنصر داستان نویسی مدرن میدانند در رمان دن کیشوت به شکل داستانهای امروزی وجود دارد. حالا این سه دلیل چقدر برای شما قانع کننده باشد، من دیگر نمیدانم.
از سروانتس چند نمایشنامه کمدی هم باقی مانده که معروفترین آنها «پرده عجایب» و «ماجرای دو حراف» است.
اولی در مورد دو حقهباز است که مردم را با کلکی شبیه داستان «لباس پادشاه» سر کار میگذارند و دومیداستان شوهری است که برای انتقام از وراجیهای زن پر حرفش، مردی را استخدام میکند ولی این دومی حتی از اولی هم پرچانهتر است.
سروانتس در 68 سالگی درگذشت ولی طبق بعضی روایتها (از آنجایی که در زندگی شخصی خودش رقابت شدیدی با اثر کمدیاش داشت) جنازه اش برای 400 سال گم شد!
خلق شخصیتی با اعتماد به نفس بالا ولی همیشه بازنده، که میخواهد قهرمان باشد و به مردم کمک کند ولی زور و بازوی این کار و عقل و تدبیرش را ندارد و حتی نمیتواند خوب و بد را از هم تشخیص دهد؛ باعث شد در طول تاریخ خیلیها، سروانتس و دن کیشوت او را تحسین کنند.
البته بعضی هم معتقدند که دن کیشوت فقط یک فکاهه بامزه بلند و طولانی است که در آن با داستانهای پهلوانی و حماسی شوخی شده است.
افراد زیادی درباره دلیل شهرت و موفقیت دن کیشوت، مطلب نوشتهاند. ولی شاید دلیل اصلی، همان جمله کوتاهی باشد که بلینسکی منتقد ادبی روس به آن اشاره کرده است: «همه آدمها اندکی دن کیشوت هستند».
پایان
بخش «طنزپردازان» دفتر طنز را دنبال کنید



