مصيبتي بتر از فقر و دستِ خالي نيست
از آن بتر، مرضي همچو پُرعيالي نيست
بر آن سرم که کنم از خرابه خانهکشي
ولي به کوي تو هم يک اطاق خالي نيست
به هر دري که زدم، کس به روي من نگشود
مگر که خانة خالي در اين حوالي نيست؟
هر آنکه ديد من و پنج بچه و زن، گفت:
«به کنجِ دوزخ هم جا جنابعالي نيست»
کدام مردِ غيورِ شجاع را ديدي
که نزدِ خانگيان، قامتش هلالي نيست
کنارِ کوچه ز سرما هلاک خواهم شد
وقوعِ حادثه حتم است و احتمالي نيست
مکن عذاب خدايا و رحم کن بر ما
مگر که لطفِ تو آن لطفِ پارسالي نيست؟!
به روسياهي خود جمله ميکنيم اقرار
اگرچه صورتِ اينجانبان ذغالي نيست
خلاصه، اينهمه مخلوق خانه ميخواهند
بر اين قضيه دگر جاي ماستمالي نيست
بلاي خانه به دوشي ز جانِ ما کُن دور
کز اين بلا بتر از بهر ما اهالي نيست


