گمانه‌زني‌هايي پيرامون طنز | عبدالصمد مقدمي

 

طنز چيست؟ آيا مي شود به اين سوال پاسخ داد؟! منظور از پاسخ آن نيست که «جامع و مانع» باشد؛ چه اينکه درباره طنز به يقين مي توان گفت به چنين پاسخي دست نخواهيم يافت. حال براي اينکه بتوانيم ادعاي خود را به سرانجام رسانيم، مي بايد آنچه از طنز گفته شده و البته در دسترس نگارنده هست را زير و رو کنيم (اعم از تعريف هاي فارسي و غير فارسي) و سپس با مطالعه برخي از ابيات حافظ که در تاريخ ادبيات به عنوان طنز ديده نشده اند، ديدگاه خود را به دادگاه مخاطب بسپاريم.
درباره طنز تعريف‌هاي بسياري در دست است که هر کدام از دريچه اي راهنماي ماست. اين تعاريف گاه تنها به معني واژه طنز پرداخته اند و گاه به اصطلاح آن.
در فرهنگ تک جلدي معين مي خوانيم:
«طنز: tanz { ع} ۱. _ (مص م) افسوس کردن، مسخره کردن ۲. طعنه زدن، سرزنش کردن ۳. (اِ مص) مسخره ۴. طعنه سرزنش ۵. (اِ) ناز. و در فرهنگ بزرگ سخن آمده است: «طنز: tanz { عر } (اِ) ۱. (ادبي) شيوه بيان ادبي، اعم از شعر و نثر، که در آن عيب هاي فردي و اجتماعي مورد تمسخر قرار مي‌گيرد و هدف آن اصلاح رفتارهاي بشري است ۲. سخن طعنه آميز، سرزنش: آخوند بي نام و نشان… سر تا پا همه گوشه و کنايه و طعن و طنز… بود. (جمالزاده) * گل ز سر طنز گفت: چيست به دامن تو را؟ / گفتم زرّ است. گفت: نيست به اين اختصار (عمادي) * اگر اين مرد با اين هنر نبودي، کي زَهره داشتي متنبي که وي را چنين سخن گفتي، که بزرگان طنز فرا نستانند و بر آن گردن زنند. (بيهقي) ۳. سخن تمسخر آميز: مادرم… عادتا کم حرف بود و با طنز و بذله گويي و شوخي ميانه اي نداشت (اسلامي نُدوشن) * با لحني که خالي از طنز و حتي بي ادبي نبود، به پدر مي تازيد (جمال زاده) * گويد خرد به طنز که: هرگز نديده ام / بعد از پل حيات چنين جاي محکمي. (رشيد) * اندر اين ايام ما بازار هزل است و فسوس / کار بوبکر ربابي دارد و طنز جُحا (منوچهري).»
چنان که ديديم، در هر دو اين مراجع يکي از مراتب و مشخصه هاي طنز سُخره است؛ و ديگر اينکه به خصوص در معناي واژه طعنه و کنايه و شمردن عيب هاي اجتماعي و گاه فردي نيز گفته اند. با داشتن نمونه هايي که سخن به ما داده است، مي توانيم حدود آن و منظور را بهتر درک کنيم. آنچه مسلّم است، طنز واژه اي عربي است و اگر به عنوان طعنه و کنايه و سُخره و عيب جويي و عيب گويي مشهور است از همين معبر بوده و هست. چنان که بيهقي از آن به عنوان کلامي ياد مي کند «که بزرگان… فرا نستانند». بيهقي زماني مي‌نوشته است که زبان عربي نفوذ قابل توجهي در ايران و اکناف ديگر داشته و وي که شغل ديواني داشته بي شک به معنا و مفهوم لغوي آن واقف بوده است و اين احتمال نيز مي رود که به سبب رواج زبان عربي دست رسي به آثار قلمي آنها نيز آسان بوده است (همين که مي گويد متنبي خود گوياي داستان است) و مي توان متصور شد که هجويات و هزليات اعراب که رسم بر اين نوع نوشتن نيز داشته اند باعث شده است اين نگاه و چنين نگاه هايي شکل بگيرند؛ و جمالزاده آن را با بي ادبي هم نشين کرده است و نيز با گوشه و کنايه و طعن. البته جمالزاده، بي شک، چون ديگر بزرگان از متون گذشته آگاهي داشته است و همين مي تواند بيانگر تاثير گرفتن اثر و نگاه او از همان متون باشد.
ولي در تمام اين دوران که بر ادبيات و فرهنگ پارسي رفته است يک موضوع ثابت است؛ کاربرد واژه طنز و البته خانواده هاي آن و گاه نظر پردازي درباره آن در متون ادبي. همين مي تواند بيانگر آن باشد که نوشتن آثار طنز، هزل، هجو و… تفکر و به اصطلاح مطالعه آثار ديگران در کنار مطالعه رفتار و فرهنگ اجتماع نيز وجود داشته و نظري کمابيش منتقدانه به اين چنين آثار و مقايسه آن با داده هاي عام (رايج) و خاص (فردي) مي‌شده است. هر چند با مطالعه اين نظرات تناقض ها و تضاد هايي در آراء و بينش ها ديده مي شود، گاه تفاوت ديد‌ها تنها به نام گذاري انواع مربوط مي شود.؛ گاه نيز براي يک   نوع ادبي خصوصياتي قايل شده اند که در سنجش ِ روشنگر معلوم مي شود آنچه براي آن نوع (به خاطر بالا بردن ارزش و معنا در آن نوع) منظور گرديده است، خصوصياتي است که مربوط به نوع ديگري مي شود. «عزيز الله کاسب در کتاب چشم انداز تاريخي هجو براي هجو نيز همچون هزل رسالت اجتماعي قايل است: «.. هجو در معني واقعي خود، نه سخني است که رکاکت آميز باشد و نه کلامي است طيبت آميز. بلکه هجو راستين آن است که به گونه اي جدي با معايب فرد و جامعه به ستيز بر خيزد و هدف آن تنها اصلاح و رفع نقص باشد.» اين داوري درباره هجو راستين به گونه ايست که هجو را از ساير گونه هاي ادبيات انتقادي و ستيزه گر متمايز نمي کند…»
(خندمين تر افسانه. ص ۵۰)
همانطور که مي بينيم اين گونه سخن گفتن از هجو که از ويژگيها و اهداف آن (کافي و وافي به مقصود) مطلب در دست هست، تنها برآمده از احساس و نگاهي هيجاني مي تواند باشد. به هر حال در ادبيات گونه‌اي از آثار هستند که رکاکت را آميز? کلام خود دارند و اگر نام هجو بر آنها باشد يا نباشد اين آثار الي ابد الآباد باقي خواهند بود؛ به قول معروف: چه حسن کچل و چه کچل حسن!
«به نقل از ابوالعلاي معري (متوفي حدود ۴۴۹ ه.ق) آمده است که: بهترين هجو، هجوي است که اگر آن را بر دختر دوشيزه اي در پشت پرده بخوانند، از آن شرمگين نشود.»
(همان. صص ۱۷-۱۸)
حال اين دو نگاه را با اين نگاه ژان پل سارتر بسنجيد:
«… ضمن تاکيد بر عفت قلم طنز نويس، در تفاوت طنز و هزل و هجو مي‌گويد: طنز با نيشخندي عنادي و استهزا آميز که آميخته به ايهامي از جنبه هاي مضحک و غير عادي زندگي است، پا از جاده شرم و تملک نفس بيرون نمي نهد و همين نکته مرز امتياز طنز از هزل و هجو است.»
(فرهنگ اصطلاحات طنز. ذيل «طنز»)
اوضاع طنز از اين بسيار بيش دشوار و به هم ريخته مي نمايد. از آنجا که برخي اظهار نظر ها درباره طنز مربوط به قرون گذشته است مربوط به آثاري مي شود که پيش از خودِ نظرها وجود داشته اند و نهايت اينکه هم زمان با آن آثار؛ حال آنکه بخش قابل توجهي از آثار طنز مربوط به دوران معاصر مي شود؛ تا جايي که مي توان ادعا کرد که يکي دو قرن اخير شاهد تحولات شگرف و شگفتي در زمينه تفکر و در اين باره، در زمينه مسايل طنز بوده است و ديگر اينکه نگاه هاي تازه به «طنز» در دوره معاصر رونق گرفته.  بسياري از آثاري که حتي تا چند دهه پيش طنز تلقي نمي شدند در جرگه آثار طنز قلمداد شدند، در حالي که اين آثار (حتي برخي قرن ها) سابقه داشته اند. حتي برخي از اين نگاه ها و برداشت ها تعاريف متداول را به هم ريخته است. البته اين نشان از رشد «ديد» و ژرفاي نگرش ها دارد و مهمترين ردي که بر جا مي گذارد گستره بخشيدن و ايجاد روشنگري در عرصه طنز است. در نتيج? اين گستردگي ِ نگاه، مباحث تازه اي از جمله دسته بندي‌هاي آثار بر پايه يافته هاي تازه بوده است. طبقه‌بندي‌ها و دسته بندي هاي آثار طنز نيز به نوبه خود تمام تلاش خود را کرده است تا به راحت تر شناخته شدن آثار طنز کمک کند، ولي آنچه هنوز پيش چشم من ِ مخاطب است چيزي نيست مگر دريافت کليتي درباره اين نوع هنري! اسير در هاله‌اي که در آميخته با هاله هاي ديگر تقريبا قصد آزار و گمراه کردن دارند تا اينکه راهنمايي! در اغلب تعاريفي که از طنز آمده به گوشه هايي از اهداف و ويژگي هاي آن اشاره و بحث شده است. مي توان ديد که آنچه در مقاله‌اي آمده در مقاله ديگر نيست و بالعکس! و اگر اشاره و بحثي از ديگر آثار انتقادي هست به اقتضاي کمک رساني به بيان سخن نويسنده است. گويي هر بار ذهني روشن توانسته است گوشه اي را دريابد و از سر شيفتگي تمام هم خود را بر اين گذاشته تا بتواند کلامش را ارايه دهد و کلامش را ارايه دهد. بي شک در ميان آثاري که به طنز و بررسي آثار طنز پرداخته اند، هستند مقاله ها و کتابهايي که در جايگاه خود بسيار ارزشمند و سودمند واقع شده اند، ولي نخست اينکه اين آثار نه چندانند به لحاظ تعداد و ديگر (در مورد اغلب آن ها) به محدوده خاصي مربوط مي شوند. براي نمونه مقاله « طنز حافظ. نوشته بهاءالدين خرمشاهي» که به طنز و طنزپردازي در اشعار حافظ پرداخته است؛ و « خندمين تر افسانه، جلوه‌هاي طنز در مثنوي. اسماعيل اميني» که خود نام آن بيانگر محتواي کلامش مي باشد (البته در فصل نخست اين کتاب شاهد بررسي تعاريف و نظرات ارايه شده پيرامون مباحث نظري «طنز» هستيم)؛ يا کتاب «تلخند. مهدي برهاني» که به طنز در مثنوي معنوي پرداخته است. و در کنار اين آثار «فرهنگ اصطلاحات طنزآميز. محمد رضا اصلاني (همدان)»؛ کتاب «دگر خند. علي موسوي گرمارودي» (که در باب «طنز» بحث کرده است و اگر فرصتي دست دهد شرح آن خواهد رفت). و کتاب «طنز فاخر سعدي. ايرج پزشکزاد. قطره» و البته ترجمه «طنز. آرتور پلارد. مترجم: سعيد سعيدپور» که درباره خود طنز است و مباحث آن و اين کم بود را دارد که نگاهي از آن بر ادبيات فارسي وجود ندارد و بايد چنين تلاشهايي از سمت بزرگان و محققان خودمان صورت بگيرد، مگر نه اين نظرات را با چه چيزي مي سنجيم تا بتوانيم از خودمان غافل نشويم و صرفا به شيوه هاي غربي ننويسيم. و ديگر….
در اکثر قريب به اتفاق اظهار نظرها و تعاريفي که در و از طنز و ويژگي‌ها و اهداف آن در دست هست مي‌بينيم که مولف يا گوينده برخي از ويژگي‌هاي اساسي طنز را بر شمرده است، و گاهي در مطالعه آثار بنا بر ويژگي‌هاي موجود در همان اثر سخن رفته است و نمي‌شود ديد که آيا نظر نويسنده اين است که آن ويژگي محدود به همان اثر و آن نوع است يا اينکه مي‌شود آن را در انواع ديگر نيز ديد يا بدان دست يافت؟! به هر شکل کمتر به چنين بيان نظرات برخورد مي‌کنيم و اگر مي خواهيم به تعريفي دست پيدا کنيم، مي بايد اين آثار را مطالعه کرده و خود به تعريفي دروني (بنا بر برداشتهاي خود) قايل شويم. در برخي از اين تعاريف مي‌خوانيم:
«طنز، فاخر و دور از ابتذال است اما در عين حال گزنده، تهديد کننده، تمسخر کننده و ريشخند کننده است… سوژه طنز افراد خطاکار و قاصر و مقصر هستند که طنز پرداز آنها را به زبان طعن و کنايه مورد سرزنش قرار مي دهد، مسخره مي‌کند و به ريشخند مي گيرد تا بلکه متنبه شوند.»
(فصلنامه سنجش و پژوهش شماره ۱۳ و ۱۴. به نقل از خندمين تر افسانه)
«در اصطلاح ادبي طنز به نوع خاصي از آثار منظوم يا منثور ادبي گفته مي شود که اشتباهات يا جنبه‌هاي نا مطلوب ِ رفتار بشري، فسادهاي اجتماعي – سياسي يا حتي تفکرات فلسفي را به شيوه اي خنده دار به چالش مي کشد. در کتاب مقدمه مک گراهيل بر ادبيات در تعريف طنز آمده است: اثري ادبي که با استفاده از بذله، وارونه سازي، خشم و نقيضه، ضعف ها و تعليمات اجتماعي جوامع بشري را به نقد مي کشد….»
(فرهنگ اصطلاحات طنز. همان)
بهاءالدين خرمشاهي، حافظ شناس و حافظ پژوه، ضمن اينکه طنز حافظ را با صفت «کمرنگ» همراه مي‌کند، در ادامه کلامش مي‌گويد: «جوک، لطيفه، بذله و فکاهه و هجو و طعن و ريشخند و نظاير آنها پر رنگ است يا قهقهه انگيز است يا خنده خيز است؛ و غالبا رکيک است»، که حد اقل در ظاهر بر اين معنا استوار است که طنز واقعي يا متعالي از چنين ويژگي هايي در مي‌گذرد؛» چنانکه باز ادامه مي دهد: «اصلا من فکر مي کنم که در تعريف طنز اين هست که به قهقهه نمي رسد يا نمي‌رساند. خوش باشي و خوش طبعي و ظرافت و ادب و نکته در آن هست اگر به حد قهقهه رسيد بدانيد که احتمالا لطيفه است… »
(حافظ حافظه ماست. ص ۱۹۲)
«براي شکل گيري طنز سه عامل بايد وجود داشته باشد: شوخي، انتقاد و اصلاح.»
(خندمين تر افسانه. ص ۲۲)
«طنز مي تواند فقط در نگاه هنرمند صورت بندد…»
(همان)
«به طور کلي طنز مبتني بر تحريک و تهييج خواننده است با بياني که هم در رمز و کنايه و هم در صراحت اساس ايجادش بر ايجاز قرار دارد….»
(آيين سخنوري. محمد علي فروغي – به نقل از خندمين تر افسانه)
نيز به گفته ملويل کلارک: «جهان طنز روي يک بيضي به دور دو کانون، يعني افشاي بلاهت و تنبيه رذالت، در نوسان است. مقولات شوخي و جدي، مبتذل و آموزنده را در بر مي‌گيرد….»
(به نقل از طنز. آرتور پلارد)
و:
«در اصطلاح ادب به آن دسته از آثار ادبي اطلاق مي‌شود که با دستمايه آيروني و تهکم و طعنه به استهزا و نشان دادن عيب‌ها، زشتي ها، نادرستي‌ها و مفاسد فرد و جامعه مي پردازد… در طنز خنده وسيله‌اي براي بيان معايب و آگاه کردن اذهان نسبت به عمق رذالت ها و خبائث است… همچنين اشاره تنبيهي اجتماعي است که عزلت و غفلت را مجازات مي‌کند و هدف آن اصلاح و تزکيه است نه ذم و مردم آزاري…»
(فرهنگ اصطلاحات ادبي. ذيل طنز)
«به گفته هوراس طنزنويس بزرگ، عملکرد ادبيات و از جمله طنز در اين دو کلمه خلاصه مي شود: آموزش و سرگرمي.»
(طنز. ص ۹۸)
و هرآينه ديگر نظرها که در نگاهي کلي اگر بسنجيم خواهيم ديد، گاه برخي ويژگي‌ها کم و زياد شده و آنچه در يکي پررنگ جلوه داده شده در ديگري کم اثر تلقي شده و تکيه بر ويژگي ِ ديگري نهاده شده است. و گاه نيز مي بينيم که تنها به جنبه‌اي از کلام مورد بحث توجه شده؛ در کلام جناب خرمشاهي توجه بر قهقهه انگيز نبودن طنز شده است. حال آنکه نا گفته پيداست آدمي در قبال جوک يا لطيفه نيز به ندرت به قهقهه مي افتد چه رسد به طنز! آنجور که نگارنده اين سطور مي انگارد، اغلب نکته اي خاص و يا جوکي (حتي به غايت شوخ طبعانه نيز) فرد را به قهقهه وا نمي دارد، مگر در حالت يا موقعيتي خاص. يعني شکل گيري قهقهه در ذات خود منوط به حالت فرد و موقعيت او و موقعيت بيرون در چشم اوست (هر چند اين جمله نيز خود در مورد هر حالت و رويداد ديگري صدق مي کند ولي در اين مورد خاص منظور اين است که هميشه اين طور نيست که افراد از دريافت نکته قهقهه مي‌زنند، بلکه تنها زمينه‌هاي حسي و هيجاني در آن لحظه خاص است که به قهقهه وا مي‌داردشان. همانطور که انسان از ديدن کمدي مي خندد و گاه به قهقهه مي‌افتد، پيش مي‌آيد که با ديدن رويدادي به غايت وحشتناک و غم‌انگيز چنين مي شود. براي نمونه وقتي فرد پياده اي با ماشيني تصادف مي کند و بلافاصله ماشين ديگري به او مي‌زند، بدون منظور سُخره و استهزا فردي به قهقهه مي افتد. حال آنکه اين رويداد به هيچ عنوان شوخي، طنز، هجو يا هر نوع ديگر نيست مگر واقعيت يک غم و حتي خند? فرد حاضر نيز به هيچ شکل از مناظر سخره يا استهزا پديد نيامده است).؛ به بيان ساده تر اين صفت «خنده ناکي» که بر طنز و هزل و هجو و… حمل شده است قدري جاي تامل دارد، چرا که هيچ چيز در ذات خود خنده انگيز نمي تواند باشد و اين «نگاه» ماست که بدان حالت مي دهد (مثال معروف برگسون در اين رابطه که مي گويد: اين ما هستيم که به اشيا نگاه مي کنيم و آنها را خنده‌دار يا خسته و… مي ناميم. يعني به آنها صفات انساني مي دهيم. به نقل از حافظه).
البته بر خلاف نظر ايشان نمونه هايي از طنز هم داريم که نه تنها تبسم بيروني که خنده و گاه حتي قهقهه به بار مي آورد. از حافظ مي‌گوييم که ايشان از حافظ گفته‌اند:
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه حور ز جنت به در کشيم
کافي است به اين نکته بيانديشيم که حافظ در مقام تهديد مي گويد و از جنس «به در گفتن و ديوار را شنيدن» است. يعني اگر به «تو» مي‌گويد در واقع به خدا مي گويد که اگر چنين بشود ما (هم پيمانان حافظ) چنان قشقرقي به راه خواهيم انداخت که بيا و ببين! «غلمان ز روضه حور ز جنت به در کشيم». وقتي اين تصوير انتزاعي را در خيال به واقعيت مي گردانيم، خنده ما خواه نخواه مستعد گراييدن به قهقهه مي‌شود. در جاي ديگر مي فرمايد: «چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد / من نه آنم که زبوني کشم از چرخ فلک» که مويد همان گونه خروش و تهديد است.
 در صفحه اي ديگر از همين مقاله آمده است:
«… صريحتر بگويم که طنز، نه قهقهه، بلکه… تبسم به بار مي آورد و بيفزايم که تازه طنز تبسم دروني پديد مي آورد. يعني به تبسم بيروني هم منتهي نمي شود….» (بهاءالدين خرمشاهي. همان) اما در اين نگاه که شايسته هم هست، با توجه به تاکيد بر «تبسم دروني» جايگاه طنزهاي تلخ چه مي شود؟ يعني نمي شود گفت که طنزپرداز و يا مخاطب تنها به نتيجه خوش آيند بودن يا نبودن آفريده شدن اثر نظر داشته باشد و بر اساس آن بر طنز بودن يا نبودن رأي دهد؛ بي شک اگر با قيد «دروني» روبرو هستيم دروني نيز نگاه مي کنيم و آنچه رنگ و بويي تلخ و گزنده دارد نمي‌تواند تبسم به بار بياورد، آن هم از نوع دروني اش! در اثري  از «راميز روشن» شاعر ارجمند جمهوري آذربايجان با عنوان «در» تصاويري در ساختار اثر وجود دارد که طنز ساختاري ايجاد کرده است. ما ابتدا با بازگشت « پسر» از جنگ روبرو هستيم و در مي‌يابيم که وي پاهايش را در جنگ از دست داده است. در ادام? اثر فضا سازي و تصويرپردازي ها به ما مي‌گويد که اين پسر معشوقي دارد که در «انتظار کشيدن» در آن ولايت تا ندارد! و بالاخره اينکه وقتي دختر از بازگشت پسر آگاه مي شود با عجله و به قدري سريع به سمت خانه پسر مي دود که پاهايش را در راه جا مي گذارد. وقتي به هم مي رسند پسر دختر را در آغوش مي گيرد. از آنجا که پاهاي پسر قطع شده و حالا «قدش کوتاه شده» و دختر نيز پاهايش را در راه جا گذاشته است، هر دو هم قد شده اند و مي توانند هم ديگر را بغل بگيرند. بماند که خود همين وصال تلخ نيز در وهم و خيال دختر اتفاق مي افتد. او در خواب چنين مي بيند و با صداي بچه اي بيدار مي شود. و از شاخانم ننه (مادر پسر) مي پرسد که آمده؟ و او مي گويد برگشته. راوي اثر مي گويد که « زبانش به» آمده «نچرخيد» که اشاره به پاهاي قطع شده و ناتواني پسر براي گام برداشتن دارد. و اين طنزي بسيار تلخ و گزنده دارد که هر چه بيشتر به آن بيانديشيم بيشتر از درون خورده مي شويم. جنبه ديگر طنز در آن اين است که پسر به جنگ رفته و دختر را اينچنين از دست داده است (جنگ دليلي است که عشق را [که اينجا رابطه عاطفي دختر و پسر در سالهاي پيش از جنگ است] از هم پاشانده). طنزي که با کنار هم گذاشتن اوضاع گذشته و اکنون شکل گرفته است.
يا در تعريفي که در فصلنامه سنجش و آموزش آمده است «طنز فاخر که دور از ابتذال است، تهديد کننده و مسخره کننده و ريشخند کننده» نيز هست. با گذشتن از بحث درباره اين که منظور از « ابتذال» چيست، آيا کلامي نداريم که بدون اينکه صفت هاي بالا را دارا باشد، طنز باشد؟! و ويژگيها و تعاريف ديگر به همين شکل. البته اين هم نمي شود که همه آن ويژگيهايي که آثار طنز از آن برخوردارند را در تعريفي ولو به قطر کتابي جمع آورد که بله براي فهم طنز اين را بخوانيد!
ولي بهترين و روشنگر ترين تعريف ها آن هايي است که به نوعي خود را از مطالع? صِرف اثر دور گرفته و در کنار آن به مطالعه لحن و موقعيت ها و «نگاه»‌ها پرداخته است، همانطور که اسماعيل اميني تصريح مي کند،«طنز در نگاه هنرمند به موضوع صورت مي بندد»! ما به عمد قيد فقط را از جمله ايشان بيرون کشيده ايم. چرا که به گمان ما نه تنها در نوع نگاه هنرمند که در نوع نگاه مخاطب نيز چنين اتفاقي مي افتد و نه اينکه تنها در برخورد با آثار طنز، هم در آثاري که نويسنده هرگز چنين پنداري نداشته است. البته اين را مي توان باز به همان جمله جناب اميني و يا برگسون رجعت داد که به هر شکل طنز در نگاه او شکل گرفته است و آن کسي که طنز را به موضوعي نسبت مي دهد، «طنز پرداز» دانست، خواه حرفه اي و خواه مردم عادي!
جواد مجابي در مصاحبه‌اي با مجله پيام آور درباره طنز مي گويد: «طنز بينشي است ترديد برانگيز به وضعيت بشري که هدفي جز آگاهي بشر بر موقعيت خود نمي بيند.» (به نقل از نگاه کاشف گستاخ. ص ۵۳۳). به نوعي مي توان گفت که اين تعريف در کنار تعريف هايي که از صورت و شکل طنز پرداخته‌اند راه قابل توجهي باز مي‌کند. اينکه طنز را  نوعي نگاه يا به قول منوچهر احترامي: يک «ويژگي» و يا «بينش» دانستن گمان از اين گفته ها بر مي دارد که: «طنز يک نوع ادبي است»، «طنز اثري است که مي خنداند تا بتواند جان کلامش را بيان کند»، يا اينکه طنز را بر آمده از کنايه يا طعن دانستن و…. اين بينش در هر ژانر و هر حالت و موقعيتي مي تواند اتفاق بيافتد. به نوشته آرتور پلارد: «طنز هميشه به تفاوت ميان وضعيت، چنان که هست و چنان که بايد باشد به شدت آگاه است».
(طنز. ص ۷)
و اگر چه اين گفته ها نيز همچون گفته ها و نظرات پيشتر آمده بيانگر خصوصيات و ويژگي هاي يک اثر طنز هستند ولي توجه شان به آن جنبه هايي از طنز است که مستقيما در متن آثار ديده نمي‌شوند و بيشتر بررسي طنز هستند تا اثر طنز!
در پايان اين مقال، ذکر اين موضوع نيز ضروري است که برخي طنز را از زير مجموعه هاي «شوخ طبعي» دانسته اند. ابوالفضل زرويي نصرآباد مي گويد:
«طنز و خانواده خندانش، هجو، هزل، مطايبه و فکاهه گذشته از اختلاف در نام ها و عناوين به دليل اشتراک در صفت شوخ‌طبعي گرد هم آمده اند. شوخ طبعي از انواع ادبي است. صرف نظر از معناي تحت اللفظي: شوخ طبعي را مي توان نوعي از گفتار و نوشتار دانست که شنيدن يا مطالعه آن باعث انبساط خاطر و ايجاد لبخند شود…. صرف نظر از تقسيمات وسيعي که براي شوخ‌طبعي ذکر کرده اند مي توان به چهار نوع عمده اين شاخه ادبي اشاره کرد؛ هزل، هجو، فکاهه، طنز.»
(خندمين تر افسانه. صص ۱۳-۱۴)
ايشان گفته‌اند «صرف نظر از معناي تحت اللفظي» و ما از آن مي گذريم، ولي گمان مي کنم چاره گشايي از همين اصطلاح «شوخ طبعي» حتي بسيار بيش از «طنز» وقت و کار ببرد. با اين وصف که از شوخ طبعي گذشت مي توان دامنه گسترده‌اي را براي آن متصور شد که اگر به همان چهار مورد ذکر شده در بالا نيز پرداخته شود خود سر دراز خواهد داشت. در فرهنگ اصطلاحات طنز شوخ طبعي با فکاهه و مطايبه برابر نهاده شده است و حال آنکه «مطايبه» خود مي تواند در کنار آن چهار مهم يکي از مهمات باشد. به هر حال ذيل مدخل مطايبه مي خوانيم:
«مطايبه (Humor) در لغت (که از آن در گذشته ايم) به معني شوخي، مزاح، خوش مزگي و خوش طبعي است…. انگيزه خنده در مطايبه نه مانند هجو اغراض شخصي و بي پروايي است، نه مانند طنز به دنبال اصلاح و بيداري، و نه مانند هزل مضموني خلاف ادب و يباني رکيک دارد. مطايبه پرخاشگر نيست، کمتر ذهني است و بيشتر بر رفتار هاي غريب، نقاط ضعف و بلاهت هاي اخلاقي نظر دارد. در واقع وقتي هزل شکلي ملايم تر به خود مي گيرد و از آن زبان رکيک پالوده مي شود، مطايبه ناميده مي شود. به همين دليل «مطايبه» هم مانند هزل در تقابل با جد قرار دارد. کاشفي سبزواري در کتاب بدايع الفکار في‌صنايع الاشعار مطايبه را «هزلي معتدل» معرفي کرده است.»
پيداست که در اين دو تعريف بسيار فاصله است و اگر رکاکت در طنز نباشد در هزل و صريح تر در هجو وجود دارد و اگر مطايبه از آن زبان رکيک پالوده باشد حد اقل نسبتي با هجو و هزل پيدا نمي کند. شايد راهگشاي اين بحث خود واژه «شوخ» باشد که در معاني ظريف و نکته سنج و بذله گو و نغز پرداز گرفته شده است و در فرهنگ ادب فارسي چنين جايگاهي براي آن مسلم است. البته بايد ديد قدمت اين اصطلاح در مفهومي که از زرويي آمد به کجا مي انجامد و سپس بررسي کرد.
چه آسان است که کسي را پست و نابکار بناميم، آن هم با مزاح!
 اما چه سخت است که بدون استفاده از اين صفات ننگ آور کسي را
 ابله، کله پوک يا دغل نشان دهيم.
درايدن

آنچه بيش از هر چيز در مورد طنز گفته شده و هنوز در اکثر اذهان از آن ياد مي شود و عموم جامعه نيز بر آن سياق حرکت مي‌کنند خنده ناک بودن طنز است و ويژگي هايي از قبيل سُخره آميز و طعنه آميز و کنايي بودن، عيب گويي هاي فردي و اجتماعي، تهديد کننده و ريشخند کننده و…. اينکه اين ويژگي ها از خصوصيات طنز هستند يا نه نيازمند بررسي دقيق آثار طنز (از گذشته تا امروز) است، چه آنهايي که خاصه به طنز و هم خانواده هاي آن پرداخته اند و چه آنها که هر از چندي به طنازي گرويده اند. در اينجا سعي مي کنيم از تعريف هايي که ذکر نشده اند کار بگيريم تا هم به آنها نيز پرداخته باشيم و هم از تکرار يک يا چند تعريف پرهيز کرده باشيم.
علي موسوي گرمارودي، در کتاب دگر خند، هزل و هجو را به زير مجموعه هايي تقسيم مي کند، و نيز طنز را به زير مجموعه‌هاي: «لطيفه، ظريفه، مطايبه، بذله، شوخي، تعريض و تجاهل العارف سقراطي، نقيضه طنز»؛ در باره طنز مي نويسد: «طنز و زير مجموعه هاي آن، قلقلک دادن ارواح اعيان و والا (فرزانه و فرهيخته) به قصد آگاه کردن شادمانه آنها از موضوعي است.» 
(ص ۱۱)
«شايد ساده ترين تعريفي که بتوان از طنز ارايه داد اين باشد؛ بيان انتقادات تلخ به گونه اي شيرين، کنايي و خنده آور، عفيف و منصفانه.»
(ابوالفضل زرويي نصر آباد. به نقل از خندمين تر افسانه. ص ۴۶)
«طنز تفکر انگيز است و ماهيتي پيچيده و چند لايه دارد. طنز اگر چه طبيعتش بر خنده استوار است، اما خنده را تنها وسيله مي‌انگارد براي نيل به هدفي برتر و آگاه کردن انسان به عمق رذالت ها. طنز گر چه در ظاهر مي خنداند، اما در پس اين خنده واقعيتي تلخ و وحشتناک وجود دارد که در عمق وجود، خنده را مي خشکاند و او را به تفکر وا مي دارد،…»
(فرهنگ اصطلاحات طنز. ذيل طنز).
… در طنز خنده وسيله اي براي بيان معايب و آگاه کردن اذهان نسبت به عمق رذالت ها و خبائث است…
(فرهنگ اصطلاحات ادبي. ص ۳۴۰)
و نيز در کنار اين نظرات، نظرات ديگري را مي آوريم اينبار از نويسندگان و انديشمندان غير ايراني:
«الکساندر پوپ طنز را زاده غريزه اعتراض مي دانست، اعتراضي که به هنر تبديل شده است. جان درايدن هدف غايي طنز را اصلاح شرارت ها مي دانست. دانيل دفو از طنز با تعبير «تغيير اساسي» ياد کرد و ايان جک طنز را زاده غريزه اعتراض مي‌دانست و خشمي که به هنر تبديل مي شود.»
(فرهنگ اصطلاحات طنز. ذيل طنز)
«… پيراندلو… مي گويد: طنز مثل ستون هرمس دو چهره اي است که يک چهره آن به اشک هاي چهره ديگرش مي خندد.»
(همان)
البته آنچه در زبان فارسي طنز گرفته شده نه تنها در خود اين زبان و آثار پرداخته شده طنز در آن اختلاف و تناقضاتي دارد، بلکه در ترجمه برخي از پژوهشگران و منتقدين از «طنز» هم اين تناقضات ديده مي شود. بي شک اين طور ترجمه ها مانند برخي تعريف ها از طنز  از روي سهل انگاري شکل گرفته است. در اين دست نوشته ها طنز برابر با واژه (scoff) قرار داده شده که به معناي تمسخر، استهزا، طعنه است و به نوعي با بخشي از معناي لغوي «طنز» برابري مي کند و چندان با معناي اصطلاحي آن در زبان فارسي مطابق نيست. در واژه نامه آکسفورد مي خوانيم: satire: راه انتقاد کردن از يک شخص، يک ايده يا يک نهاد که در آن شما از عنصر طنز (satire) استفاده کنيد تا ايراد ها و ضعف شان را نشان بدهيد. يک قطعه نوشته که از اين نوع انتقاد استفاده مي کند.
و در «لانگ من» نيز آمده است: satire: طريق انتقاد کردن از يک پديده همچون گروهي از مردم يا يک نهاد (سيستم) که در آن شما عمدا کاري را مي کنيد که آنها با مزه (سرگرم کننده _ funny) به نظر برسند تا اينکه مردم ايراد آنها را ببينند. يک قطعه نوشته، فيلم يا نمايشنامه که اين نوع انتقاد را استفاده مي کند.
همانطور که مي بينيم در اين دو تعريف که از مهم ترين واژه نامه هاي انگليسي زبان هستند هيچ اشاره اي به لزوم سخره، استهزا، طعنه و… نشده است، گو اينکه در آن زبان واژه هايي براي بيان اين گونه منظورها دارند؛ همانطور که ما نيز داريم. در کلام ما تعاريف اين «انواع» با هم خلط شده است و سبب اين اختلاط ممکن است اين بوده باشد که منتقدين و صاحب نظران ارجمند ما به بررسي آثار پرداخته و ويژگي هاي چنين آثاري را مختصه هاي طنز قلمداد کرده اند. حال آنکه در گروهي (و حتي بيشترِ) آثار هنري زبان فارسي ديده مي شود که اين «انواع» با هم آميخته اند و مي بايد از هم باز شناخته شوند. يعني ما آثاري داريم که در بيان آنها هم طنز هست و هم هزل و هم مطايبه و هم شوخي. و انگار همين گونه آثار به چنين نتايجي انجاميده‌اند. به عنوان نمونه؛ در مثنوي معنوي به حکاياتي با پرداخت هاي هزل آميز روبرو مي شويم که در کلام ارجمند مولانا رنگ و بوي ديگر گرفته اند و مي شود آنها را گاه به ديده هزل آميخته به طنز نگريست. ولي يک مسئله را نبايد از چشم دور داشت که به هر حال نوع غالب در اين حکايات هزل است و اگر سخني از طنز مي رود، به سبب اشاره هايي است که در اين بيان گنجانده شده است. حافظ مي فرمايد:
صوفي شهر بين که چون لقمه شُبهه مي خورد
پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف
برخي از منتقدين و اساتيد ادب فارسي اين بيت را به منزله «هجو» گرفته اند و آن هم از نوع تند و زننده اش؛ از همين منظر جناب بهاءالدين خرمشاهي نيز اين بيت را در مقاله «طنز حافظ» آورده اند و پس از آن نوشته اند که: «واقعا اينهمه ما انتقاد‌هاي بسياري از صوفي را در شعر حافظ ديده ايم اما اين بد گويي را در اين مرحله نديده ام.» همه اينها در جاي خود درست است و هيچ شبهه اي بر آنها نيست. ولي اکنون از منظري ديگر به اين بيت بپردازيم. (پيشاپيش از تکرار برخي معاني که روشن و دانسته اند معذرت مي خواهم). چنان که مي دانيد «ايهام» از پر کاربرد ترين صنايع در شعر هاي حافظ است. در اين بيت هم اين صنعت هنرمندانه و رندانه به کلام آميخته است. نخست در «چون» که مي توان آن را به اين اَشکال برداشت کرد: ۱. چگونه، چطور ۲. چنانکه، هنگاميکه ۳. براي اينکه، به دليل اينکه. و در «باد» که اين شکل ها: ۱. به منظورِ مي شود ۲. { کاش } بشود، اميدوارم بشود ۳. به منظور خواهد شد، شکلي يقيني دارد که مي گويد چنين خواهد شد. اگر «چون» را به معناي «چگونه و چطور» بگيريم، مفهوم مصراع دوم اين خواهد بود که: صوفي شهر را ببين که چگونه (تاکيد بر حالت _ بي‌پروايي) لقمه شبهه مي خورد، بي شک «پاردمش» دراز خواهد شد. يعني حالت و وضعيت نخست بيانگر حالت و وضعيتي است که شاعر در آينده مي بيند. در شکل ديگر، اگر «چون» را به معناي «هنگاميکه و چنانکه» بگيريم مفهوم مصراع دوم اين‌گونه خواهد بود که شاعر مي گويد ببين و عبرت بگير که صوفي شهر هنگاميکه لقمه شبهه مي خورد چگونه «پاردمش» دراز مي شود. و اگر «چون» را به معناي «براي اينکه و به دليل اينکه» بگيريم، مفهوم مصراع دوم چنين مي شود: صوفي شهر اگر «پاردمش» دراز مي شود به اين دليل است که لقمه شبهه مي خورد. و اين شکل سوم طعنه و کنايه اي بس نيشدار دارد که صوفي را در همه حال و روز در وضع و شکل «دزدي و ريا و حرام» مي بيند. چنين است و به درستي که بسيار «بدگويانه» و زننده است! ولي اينهمه آمده ايم تا به اينجا برسيم که در همين بيان هجو آميز حافظ نيز رنگي از طنز نهفته است؛ و آن طنزي است که نمي خنداند. در اين بين اگر لبي به خنده مي گشايد از سر هجو است و مخاطب به «حَ?َوان خوش علف» مي خندد نه به حرام بودن هميشگي صوفي و افعال او، چه اينکه اگر متوجه اتفاق «حرام» شود بعيد مي دانم بخندد. و ما از اين منظر مي گوييم طنز دارد که شاعر جان مطلبش را در لباسي پوشيده است و از فاصله اي چند به مخاطبش مي نگرد که کِي و کجا به اين اشاره پي خواهد برد.
باري حرف به درازا کشيد. چنين مي گفتيم که در زبان فارسي تعاريف در يکديگر آميخته است و اين کم از آميختگي «انواع» در برخي آثار نشات نگرفته است. البته سبب ديگر هم اين مي تواند باشد که گاه به معناي لغوي «طنز» نگاه شده و چنين رايج گشته است.
دو ويژگي و يا هدف اساسي که براي طنز قايل شده اند، يکي انتقاد است و ديگري اصلاح که دومي در نتيجه اولي است که ممکن است به بار بنشيند. اين دو هدف را مي توان به عنوان صحيح ترين راه کار براي طنز در نظر گرفت. ولي در اين باره نيز نمي‌توان کلي گويي کرد. ممکن است اثري از مايه هاي هزّالي و هدف اصلاح امري برخوردار باشد، پيداست که نمي توان آن را با استدلال به همين دو ويژگي طنز به شمار آورد. يعني نمي توان صرف اينکه هدف انتقاد و اصلاح است را دستمايه شناخت قرار داد. «خنده» نيز يکي از ويژگي هايي است که غالبا به طنز نسبت داده شده است و مويد اين حرف تعاريفي که پيشتر از طنز آورده شد. ولي چنانکه در بيت بالا ديديم مي توان طنز هايي را نيز سراغ گرفت که بي خنده اي و حتي لبخندي حادث مي شوند و نه تنها چيزي از آن طنزي که مي خنداند  ندارند که در شکل تاثيرگذاري و بيان حقيقت از آن پيش مي افتند. براي اين مدعا نمونه هاي ديگري نيز خواهيم آورد.
اما خنده! سوئيفت گفته است: «مهم ترين هدف من در هم? کارهايم آن است که جهانيان را بيازمايم، نه آنکه سرگرمشان کنم»  (طنز). اين نوع نگاه بي شک سازنده و اصلاح گرانه است و هيچ توجهي به اين ندارد که مخاطب مي رنجد يا نه. براي سوئيفت مهم نيست که مردم با خنده و مزاح راحت ترند. به هر حال اگر آدمي به حال خود وا گذاشته شود، دنيا را به هم مي ريزد و بي‌اعتنا به ديگران همه چيز را به شکل خود در مي آورد. و باز مي گويد: «طنزنويسان دو هدف را دنبال مي کنند، که يکي از آنها ارزش کمتري دارد، چرا که فقط رضايت خصوصي و لذت مولف را مدنظر دارد… هدف ديگر، روحيه اي عمومي است که خردمندان را بر مي انگيزد تا جهان را تا حد امکان اصلاح کنند». (همان) چنان که پيش از اين نقل قول شد، در طنز «خنده» هدف و غايت نيست و اين طور مي توان ادامه داد که نه تنها خنده که مسخره کردن، استهزا، ريشخند، گشادگي و شادمانگي  نيز همين اين طور است. يعني ما طنزي هم داريم که به هيچ کدام از اين موارد نگاه نمي کند و تنها طنز است. نوعي نگاه است که خود را به ديگران پيشنهاد مي کند. نمونه اي از طنزهاي انتقادي و البته تلخ حافظ را بخوانيم؛ مي‌فرمايد:
محروم اگر شدم ز سر کوي او چه شد
از گلشن زمانه که بوي وفا شنيد
در ظاهر مي بينيم که در حال «محروميت از سر کوي او» مي گويد که چيزي نشده، چرا که کسي تا به حال از «گلشن زمانه بوي وفا نشنيده است» و يا اينکه دارد وضعيت خود را توجيه مي کند، چرا که چنين مي بيند که مردم چنين وضعيتي را ضعيف مي بينند و در پاسخ به ايشان مثالي از اعتقادات خودشان مي آورد! ولي در حقيقت اين نگاه به کنايه بر اين منظور تکيه دارد که «گلشن زمانه» (گلشن جاي شادمانگي و نشاط است که با اضافه شدن به زمانه که به بي وفايي مشهور است خود کنايي است و نيشدار) نه تنها بي وفا است که هرگز حتي بويي از وفا نيز نبرده است و با آوردن «چه شد» لحن دردآلود به خود مي گيرد و حسرت بار! و اگر مصراع دوم را باور غالب مردم زمانه بدانيم، نيش کنايه به سمت آنها نيز دراز است. و اين، طنز ِ بلند- مرتبه است که در لايه هاي کلام خود را (نه اينکه پنهان کرده باشد) جاي داده است و کلام جناب خرمشاهي را درباره «طنز کمرنگ» به اين گونه شعر هاي حافظ نسبت مي دهم و از اين جنس طنز ها.
مي بينيم که نه خنده اي هست و نه شادماني اي.؛ و تنها آنچه هست طنز است و انتقاد. اينکه گفتيم خنده در طنز غايت و هدف نيست، تنها تکرار مکرر بود. ولي نگاه ديگري هم هست که «خنده در طنز تنها ابزاري براي رسيدن به هدف است». اين کلام را به دو شکل مي توان خواند. نخست اينکه خنده جزئي از طنز است و اين جزء (به عنوان ابزار) در خدمت طنز قرار مي گيرد؛ که البته ما با اين نگرش موافق نيستيم. و ديگر اينکه خنده، در آن طنزهايي که به کار رفته است، چنين نقشي ابزاري دارد.
نمونه هايي ديگر از طنازي حافظ که نمي خندانند:
الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها
(شرح طنزمايگي اين غزل _ اگر فرصتي باشد _ خواهد رفت)
و:
فکر بلبل همه آنست که گل شد يارش
گل در انديشه چون عشوه کند در کارش
درباره اين بيت گفتني است که چندان صريح و سليس بيان شده است که نيازي به حرفي يا گره گشايي اي نيست و سادگي آن مخاطب را گمراه مي کند و اين گونه مي نمايد که اين بيت چنان هم ارتباطي با بيت بعدي ندارد. از همين دريچه است که طنزي ظريف و جذاب ارايه شده است. انگار شاعر در اين بيت به بيان وضعيت مي پردازد و تنها آنچه را مي بيند مي گويد. او عين هر آنچه را ديده است بي کم و کاست مقابل ديگران مي گذارد و مي گويد که ببينيد، چنين است. به بيان دو حالت ضد و نقيض از يک برخورد پرداخته است و طنز از زاوي? دو رفتار متناقض در قبال يکديگر شکل يافته است. ولي گويا يک مطلب از چشم دور مانده است؛ در حقيقت گويي اين بيت بيانگر همان رابط? گل و بلبل ِ هميشگي در ادبيات فارسي نيست، که تصويري است از آن به عنوان تمثيل و با هدف کنايه براي بيتي که حافظ به مخاطبش نگفته است. يعني اين بيت، بيت دوم شعر است و در حقيقت بيت اول را شاعر حذف کرده است. در بسياري از شعر هاي حافظ شاهد استفاده از نحو هاي بياني زبان عاميانه هستيم که به استادي و رندي در جان و شعر او خانه کرده است. اينجا نيز با يکي از همين کاربردها روبرو هستيم. حافظ در فکر يار است و حال آنکه يار به او چندان اعتنايي نمي کند و چنين مي پندارد که يار در قصد عشوه گري در کار اوست و با لحني کنايي، آميخته با اف

لینک کوتاه مطلب : http://dtnz.ir/?p=311597
نظر بدون فحش شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.