دزد پياز

يکي در باغ خود رفت، دزدي را پشتواره پياز در بسته ديد. گفت: در اين باغ چه کار داري؟

گفت: بر راه مي‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت.

گفت: چرا پياز برکندي؟

گفت: باد مرا مي‌ربود، دست در بند پياز مي‌زدم، از زمين برمي‌آمد.

گفت: اين هم قبول، ولي چه کسي جمع کرد و پشتواره بست؟

گفت: والله من نيز در اين فکر بودم که آمدي.

لینک کوتاه مطلب : http://dtnz.ir/?p=311196
نظر بدون فحش شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.