ثبت نام

    ورود    

     
Skip Navigation Links
صفحه نخست
اطلاع رسانيExpand اطلاع رساني
انواع طنز Expand انواع طنز
منابع مکتوبExpand منابع مکتوب
طنازان Expand طنازان
البوم کاریکاتور
گالری
نظرات شما
ارسال مطالب
ويژه نامه طنز مكتوبExpand ويژه نامه طنز مكتوب

عمران و ما ....
نگاه کن!شمع هاي فروزان، يکي يکي مي سوزند و گر مي‌کشند و خاموش مي‌شوند.نگاه کن!آنجا، در آن سوي پل، مردي در آغاز سرزمين خويش ايستاده است.
تعداد مشاهده : 1070 -  يکشنبه، 14 مهر 1387  13:06:15


کسي که دلش مي خواست
مثل نيلوفرآبي باشد


منوچهر احترامي(طنزپرداز)

نگاه کن!شمع هاي فروزان، يکي يکي مي سوزند و گر مي‌کشند و خاموش مي‌شوند.
نگاه کن!آنجا، در آن سوي پل، مردي در آغاز سرزمين خويش ايستاده است.
سرزميني که آغاز جهان است و سرزميني که پايان جهان است.
نگاه کن! قطاري مي گذرد و کودکي متولد مي شود؛ قطاري مي گذرد و شاعري مي سرايد؛ قطاري مي گذرد و مردي مي ميرد.
مردي که فرياد مي زند:
"تو کوچه دارن منو مي زنن
تو کوچه دارن منو مي کشن"
و از دوردست، از آن سوي پل، از آن سوي جهان، صداي هق هق کسي مي‌آيد.
کسي که گلي سرخ در دست دارد.
کسي که "موسيقي عطر گل سرخ" را مي شنود.
کسي که در آب مي گريد.


***


مرگ، از پنجره بسته به عمران نگريست


رضا رفيع (طنزپرداز)

باز هم خبر مثل پتك سنگين بود. صبح زود از خواب مي‌پرم. مثل صبح روزي كه خبر فوت مرحوم صابري (گل‌آقا) مرا از جا پراند. تلفن همراهم را نگاه مي‌كنم. ظاهراً سر ناهمراهي دارد: «عمران صلاحي هم رفت!» خشكم مي‌زند. مات و مبهوت به در و ديوار زل مي‌زنم. پلك هم نمي‌زنم. تو گفتي خودم نيز سالهاست كه مُردم؛ خودم خبر ندارم. ديوار آوار مي‌شود بر سرم؛ انگار مي‌خواهد مرا در خود فرو برد. عمران صلاحي؟!... مگر ممكن است؟ او كه همين روزهاي گذشته با هم در تماس بوديم و از همان پشت تلفن هم باز مي‌شد صداي لبخندهايش را شنيد. در وسط چهارراه مخبرالدوله بود كه گيرش انداختم. ترسيدم تلفن زدنم باعث تصادفش شود، مكالمه را كوتاه كردم. نمي‌دانستم اين آخرين صدا و لبخند اوست كه گوش و هوشم را مي‌نوازد. ماه قبلش در جلسه شعر طنز «شكرخند» با كلماتي از شعر آقاي «صالحي آرام» شوخي كرده بود كه از همين جا سر شوخي باز شد. شروع كردند به مشاعره و صدور اخوانيه. ماحصل مشاعرات نيز در يكي – دو جلسه قبلي شكرخند به اطلاع حضار رسيد. اولين شوخي منظوم را عمران عزيز در همان چهارراه مخبرالدوله مرتكب شد. مي‌گفت تا تلفن را قطع كردي، شعر را سرودم و يادداشت كردم. هميشه همين طور بود. في‌البداهه شوخي مي‌كرد و تحمل شوخي ديگران را هم داشت. در طنز اهل انتقاد بود و انتقاد از خودش را هم با رويي گشاده و تبسمي شيرين استقبال مي‌كرد. البته چون خودم دستم توي كار است، گاهي در پس آن «يك لب و هزار لبخند»ش گرد و غباري از غم و غصه را احساس مي‌كردم. به ياد انگشت‌ زمانه مي‌افتادم كه مي‌گفت گاه او را قلقلك مي‌دهد:
از بس كه من آزرده ز دست فلكم
در برزن و كوي، روز و شب مي‌پلكم
خنديدن من نباشد از روي نشاط
انگشت زمانه مي‌دهد قلقلكم
انگار كه باور نكرده باشم نبودن و نديدنش را؛ شماره تلفن همراهش را گرفتم. صلاحي نبود. خواهر داغدارش مي‌گريست. مي‌گفت ديشب حوالي ساعت 1 بامداد بر اثر ايست قلبي دار دنيا را وداع گفت. در همان حال كه بر روي پل هوايي بزرگراه حقاني مي‌رفتم تا سريع‌تر به روزنامه برسم و خبر رفتن عزيزترين دوست و استاد طنزپردازم را براي چاپ تنظيم كنم، اشك در چشمانم حلقه زد. كاش خودم نيز به همراه قطرات اشك از پل فرو مي‌افتادم. روي پل، در همهمه و هياهوي ازدحام ماشين‌ها مي‌خواستم همناله و همنوا با خود عمران فرياد بزنم:
- آي نسيم سحري
يه دل پاره دارم
چن مي‌خري؟...
چه روزها كه در تحريريه هفته‌نامه گل‌آقا، لحظه‌هايم را با او- با نفسهاي گرم و لبخندهاي نرم او- درآميختم و گره زدم. آرام مي‌آمد، پشت ميز كوچكي (كوچك‌تر از هر ميز رياستي كه اندازه‌هايش معلوم است) مي‌نشست و تا سر صحبت باز مي‌شد، مي‌گفت: «جوك تازه چي داريد؟» يا «اين جوك جديد رو شنيديد؟» و... راه مي‌رفت و لبخند را ميان همه (تمام درراه‌ماندگان زندگي) بالسّويه تقسيم مي‌كرد. او براي من مظهر زلالي و صفا و صميميت و يكرنگي و بي‌ريايي بود. درست و دقيق در قطب مخالف آن عده‌اي كه با اين صفات و خصايص نمي‌‌توانند گذران زندگي كنند، چون زن و بچه آدم خرج دارد! (و گاه نيز نياز به ويلا دارد!). «شعر و شاعر» در او به وحدت رسيده بود. تمام وجودش شعر بود. صاف و ساده و روان و راحت. و در نتيجه، دلنشين و خواستني و در يك كلام «دوست‌داشتني».
آن هم فقط براي خودش و تماميت مرامش. نام او، همان بود كه نسيم دلنواز، عطرش را از دفتر شعرش در فضاي گلشن و باغ مي‌پراكند. و براي همين نيز ورد زبانها شد.
دفتر من در وسط
باد ورق مي‌زند
برگي از آن مي‌كند
نام تو در باغ‌ها
ورد زبان مي‌شود
خبر درگذشت عمران عزيز، همه را دچار شوك كرد. براي بسياري اين خبر را به طريق پيام كوتاه (SMS ) ارسال كردم. و نيز براي برادرم كه ا و نيز تشنه ديدار هر قلندر دست از تعلقات دنيا شسته و در حلقه اهل «فضيلت‌هاي فراموش شده» پيوسته است.
مي‌دانستم ناراحت مي‌شود؛ چون صلاحي را دوست داشت و شعرهاي اصلاحي انساني‌اش را. دقايقي نگذشت كه اين رباعي را برايم و در جوابم SMS زد:
افسوس كه عشق از اين نواحي رفته است
از محفل عاشقان صراحي رفته است
گفتم غم دل به دوست گويم، اما
افسوس كه عمران صلاحي رفته است
صلاحي آدمي نجيب و در عين حال عجيب بود. مثل تمام آنها كه در عصر ما گاهي از شدت خوبي و بي‌عيبي عجيب به نظر مي‌رسند. مثلاً وقتي از شعرش، از طنزش، دكان و دستگاهي براي كاسب شدن و نان خوردن نمي‌سازد، اگر عجيب نباشد، بايد گفت عجيب است! او حتي «مرگ» را هم به شوخي (و بگذار بگويم به بازي) مي‌گرفت. يك بار قرار بود از تحريريه گل‌آقا به اتفاق دوستان و با دسته گلي از طرف زنده‌ياد صابري، به مجلس ختم مرحوم «مرتضي ناطقي» از طنزپردازان خوب اين روزگار برويم. هر چه منتظر مانديم، صلاحي نيامد. از مجلس ختم كه برگشتيم، ديديم پشت ميزش نشسته است. مي‌گفت تازه آمده است. خيلي افسوس خورد كه به مجلس ختم نرسيده و بعد طبق معمول لبخند مليحي زد و به شوخي گفت: «ايشالا دفعه بعد!»
يكي از دوستان شاعر مي‌گفت كه در مراسم تدفين «منوچهر آتشي» به عمران صلاحي گفتم حيف آتشي كه مرد. بلافاصله گفت: اگر نمي‌مرد كه ما در اينجا همديگر را نمي‌ديديم!
او كه در قلمرو طنز بارها از دريچه و پنجره طنز به مرگ نِگريسته و نَگريسته، بلكه خنديده و خندانده بود، سرانجام آغوش به روي گشود؛ با يك ايست قلبي، بي‌هيچ سابقه قبلي. مرگش هم ساده و بي‌تكلف بود. مثل خط‌خط نوشته‌ها و سروده‌هايش. ساده براي او و سخت براي ما. مرگ عمران هم «سهل و ممتنع» اتفاق افتاد. او شايد از همان زمان كه به ملاقات آشناي سرطاني‌اش در بيمارستان رفت و سپس بر روي صندلي بلوار كشاورز نشست و خودش را به جاي او گذاشت و زبان حالش را با زباني تأثيرگذار و منتهي به طنزي غافلگيرانه، قوي و تلخند، به نظم درآورد، همواره مرگ را از پنجره بسته در حال نظاره خودش نيز مي‌ديد و مرگ را تنها براي همسايه نمي‌خواست.
مرگ، از پنجره بسته به من مي‌نگرد
زندگي از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
در شبي تيره و سرد
تخت حس خواهد كرد
كه سبك‌تر شده است...

عمران صلاحي، شباهنگام، بر روي تخت بيمارستان تمام كرد. او تمام كرد، اما ما را و طنز ما را ناتمام رها كرد. درست روز قبلش بود كه اسمش را براي تدريس طنز به‌عنوان پيشكسوت اين عرصه از سوي «خانه طنز» بنياد نويسندگان و هنرمندان به سازمان فرهنگي- هنري شهرداري تهران معرفي كردم. شما بگوييد؛ چگونه مي‌توانم سياه نپوشم؟... اگر چه مي‌دانم كه او در آن نيمه‌شب، به هنگام ديدار با مرگ لبخند بر لب داشته است. و اي بسا فرشته مرگ نيز او را از روي همين لبخندش شناخته و بين بقيه تشخيص داده است.
باري؛ عمران صلاحي عزيز سرانجام در ايستگاه بين راه پياده شد و ديگر مسافران شاعر و طنزپرداز را در همان «قطاري در مه» تنها گذاشت. و اينك ما مانده‌ايم و «گريه در آب»؛ در سوگ عزيزي كه «يك لب و هزار لبخند» داشت.


***

چقدر راحت بود


دكتر مسعود كيمياگر (طنزپرداز)


مرتضي فرجيان، كيومرث صابري، محمد پورثاني و حالا عمران صلاحي. مثل اينكه عمر طنزپردازان بايد همين حول و حوش 60 سال باشد. پس آن عمرهاي صدساله چي شد؟ حيف كه عمران، عمرش به دنيا نبود وگرنه تا سي سال ديگر هم مي‌توانست قلم روي كاغذ بگذارد و از نوك قلمش طنز تراوش كند.
مي‌گويند در خارج قلمهايي ساخته‌اند كه وقتي به بانك مي‌روي تمام مشخصات تو را برايت روي فرم يا پشت چك به‌طور اتوماتيك مي‌نويسد. يعني واقعاً «خودكار» است. قلم عمران صلاحي هم همين طور بود. حيف شد. در دوره‌هايي كه با هم داشتيم به من ايراد مي‌گرفت كه تو چرا آنچه را به مردم مي‌گويي عمل نمي‌كني و گوشت قرمز مي‌خوري. مي‌گفتم من مي‌دانم چقدر بخورم. او خودش خيلي رعايت مي‌كرد، اما چه سود؟ عمران چه قدر راحت بود. راحت حرف مي‌زد. راحت مي‌نوشت و دوستي بي‌تكلف و بيش از حد فروتن بود.
خدايش بيامرزد.


***
براي عمران صلاحي
که در مهر، جان باخت
و به مهر پيوست...


سيف الله گلکار(مترجم و نويسنده)

اختيار اشک در دست دل است
خويشتن داري، عزيزان، مشکل است
مرگ خوبي، آتش جان مي شود
اشک را نازم که باران مشکل مي شود
خسته از چين و خطاي اين جهان
فرصتي ديگر ندادش آسمان
تا سرايد شعر ناب ديگري
ز ابر و باران و کتاب ديگري
«مادرم روي سرم قرآن گرفت»
«آيه ها در پيش چشمم جان گرفت»
«ابرها از چارسو گرد آمدند»
«رفتم و |پشت سرم باران گرفت»

سخت مي‌گيرد، خزان برآدمي
خون رز در مهر جوشد خوش همي
خون جام و خون جم، خون رزان
بار مهر است و فروغ جاودان

***

آقاي صلاحي! شما، بازما را غافلگير کرديد...


رويا صدر (طنزپرداز)


عمران صلاحي، هميشه غافلگير مي کرد... طوري مي ديد و مي نوشت که ديگران نمي ديدند و نمي نوشتند. نوشته هايش، نگاهي نو و مضاميني بکر داشت که به دليل برخورداري از ويژگيهايي منحصربفرد، نقش و جايگاهي خاص به او در طنز معاصرمي داد. اين ويژگيها عبارت بودند از:
آشنايي عميق و دقيق با ادبيات کلاسيک، آشنايي و ارتباط مستمر با ادبيات امروز و جريانات ادبي روز، آشنايي با مسايل روز جامعه، برخورداري از درک و نگاه هنرمندانه از سويي و نگاه نقاد و ظريف و طناز از سوي ديگر. صلاحي،نيمه شاعر خود را جدي تر مي گرفت، در حالي که امتزاج نگاه شاعرانه با نگاه طناز، چنان شاعرانگي و طنز را در آثار او به هم پيوند داده بود که ناگسستني مي نمود: پيوندي که حاصل نگاه هنجارشکن، متفاوت، رندانه و نقادانه او در برخورد با دنياي درون و پيرامون بود.
با اين حال، هنر صلاحي، در آثاري که با عنوان طنز به سفارش همکاران مطبوعاتي نوشته، جاري بود. آثار طنز(و فکاهي) او را چند عامل به يکديگر پيوند مي زد و از نمونه هاي مشابه متمايز مي‌ساخت :1- نگاه عميق و کاونده 2- ورود به خطرسازترين حريمها به ياري هوشمندي،ظرافت، موقعيت شناسي و با به‌کارگيري صناعات ادبي و در نتيجه آفرينش اثر ادبي فاخر و بدور از ابتذال وماندگار از موضوعات فوق 3- برخورداري از نگاهي در طنز که در عمق خود، به تراژدي پهلو مي زد .4- در دست داشتن تحليل عميق و دقيق از طنز به گواهي مقالات و آثار تحقيقي فراواني که در اين زمينه نگاشته است.5 – به‌کارگيري زبان سهل و ممتنع که در عين برخورداري از ارزش ادبي، قدرت برقراري سريع با مخاطب را داشت...
اينجاست که به حق بايد او را ازجمله طنز نويساني دانست که در آشفته بازار ادبيات امروز، باعث ارتقاي سطح ادبي طنز معاصر و به رسميت شناخته شدن آن به عنوان يک ژانر ادبي در جامعه امروز ما شدند. به نظرم، صلاحي در آثارش خودش بود: نه کسي را مي آزرد، نه از روي کينه و عصبيت مي نوشت و نه قصد و بناي فضل فروشي داشت: ساده بود و در عين حال، پيچيده و عميق. او،در نوشته هايش بذر محبت و شرافت مي‌کاشت... و چه سخت است چنين زود هنگام در رثاي او نوشتن، براي ما که فکر مي کرديم حالاحالاها وقت داريم که از تجربه هايش بهره بگيريم ..
آقاي صلاحي! شما، بازما را غافلگير کرديد... اين بار به تلخي و دردناکي...


***
گل سرسبد طنز پارسي «پژمرد»


محمد صالحي آرام (شاعر و طنزپرداز)


عمران صلاحي را مي‌توان يكي از چهره‌هاي بزرگ و نام‌آور طنز پارسي در چهار دهه اخير به شمار آورد كه فروتنانه و در كمال شرافت و صداقت، عمري به لبهاي بسته و خسته گل تبسم و شادي كاشت و از هر نوع خط و خطوط گروهي و تقسيم‌بندي‌هاي سياسي متداول، خود را دور نگهداشت و حاصل عمرش را كه چندين كتاب و صدها نوشته طنز به نثر و نظم بود، به مردمي كه سخت به آنان مهر مي‌ورزيد تقديم كرد. او نه سوداي سياست داشت و نه كياست و رياست. عشقش قلمش بود و طنزهاي شيريني كه مي‌نوشت، عمران نه از آن طرف غلتيد و نه از اين طرف و به راستي او در حد و اندازه‌اي فراتر از اين حرفها بود.
صلاحي زمان توفيق را به روزگار گل‌آقا پيوند زد و در اين فاصله و نيز پس از گل‌آقا باز هم نوشت و نوشت و چه زيبا و ارزنده نوشت و اگر نه سرآمد مطلق، از سرآمدان برجسته و ماندگار طنز شد و به روايتي گل سرسبد پارسي- و افسوس كه پژمرد.
در آخرين مطايبه يا مناظره طنزآميزي كه در حاشيه همايش شكرخند و در فرهنگسراي ارسباران ميان عمران صلاحي و من صورت گرفت، ابتدا يك رباعي او براي من گفت. سپس، سه رباعي من براي آن نازنين گفتم كه عيناً در ضميمه روزنامه اطلاعات نهم مهرماه 85 به چاپ رسيد و من منتظر پاسخ شعري مجدد، از او بودم، كه با كمال اندوه و ناباوري خبر مرگ ناگهاني عمران صلاحي را شنيدم. دقايقي از تحريريه روزنامه خارج شدم و در خلوت به تلخي گريستم، با خود مي‌گفتم، نه عمران نمرده و اين مصرع از حافظ بزرگوار به ذهنم متبادر شد:
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
و نيز مصرعي از خود عمران كه مي‌گويد:
مرگ از پنجره بسته به من مي‌نگرد
زندگي از دم در، قصد رفتن دارد

***
عمران صلاحي را من دير شناختم و دريغ كه زود از دست دادم


غلامعلي لطيفي (کاريکاتوريست)

اولين بار با او در سال 1370 در جريان تدارك يك نشريه طنزآميز اما نافرجام آشنا شدم. در برابر قد بلند و كشيده‌اش كوتاهي قد خودم را بيشتر احساس كردم، گويا نياز چنداني به آشنايي رودرو نبود و يكديگر را از سالها بلكه از ده‌ها پيش مي‌شناختم، چنان آرام صحبت مي‌كرد كه گفتي نجوا مي‌كند، آخرين تكه‌هاي طنزآميزش را هم در خلال همين نجواها به گوشت مي‌رساند.
به رغم همدلي فراواني كه نسبت به هم احساس مي‌كرديم فرصت زيادي نيافتم كه با او حشر و نشر داشته باشم، آخرين باري كه مدت نسبتاً طولاني‌تري با هم بوديم در بهشت‌زهرا در مراسم دفن دوست از دست رفته‌مان پرويز شاپور بود.
پس از به خاك سپردن پيكر شاپور، صلاحي چند دقيقه‌اي صحبت كرد و از جمله گفت: «حيف شد كه وصيت‌هاي شاپور به‌طور كامل عملي نشد، پرويز از ما خواسته بود كه سنگ قبرش را وارونه بگذاريم تا بتواند در اوقات فراغت نوشته‌هاي روي آن را بخواند.»
يادش گرامي

***
دوران صلاحي


حسين گلستاني (شاعر و طنزپرداز)

دل خون شد و بگريست ز هجران صلاحي
صد حيف از اين رفتن عمران صلاحي
پوشيد به تن جامه نيلي هنر طنز
از ضايعه‌ي هجرت و فقدان صلاحي
اشكم رود از ديده چو باران دمادم
زين درد و غم رفتن آسان صلاحي
ناگه به سفر رفت و جدا گشت ز ياران
حيران شده زين واقعه ياران صلاحي
افسوس از آن ذوق از آن طنز دل‌انگيز
و آن كلك سخن‌پرور و رخشان صلاحي
استاد ادب‌پرور و طناز خردمند
آميخته با علم و خرد جان صلاحي
از رفتن او طنز يتيم آمد و بگريست
در دوري جان سوز ز حرمان صلاحي
در خاك چو بگزيد مكان سيزده مهر
شد ختم در اين مرحله دوران صلاحي


***
در فروبند كه ديگر با من
رغبتي نيست به ديدار كسي


رضي هيرمندي (مترجم و طنزپرداز)

* حالا ديگر ناگهان كسي نيست كه «وقت هر دلتنگي سوي او دارم دست»
* حالا ديگر كسي نيست كه سرريزهاي گريه‌ام را با او بخندم.
* حالا ديگر كسي نيست كه هر كتاب طنز تازه‌چاپم را زير بغل بزنم و عينهو بچه‌ها دوان دوان و ذوق‌كنان پيش بروم و بگويم: «بفرما، داغ داغه! دستت نسوزه.» و او با همان حجب باورنكردني‌اش بگويد: «ما كه نمك پرورده‌ايم. چرا زحمت كشيديد؟»
* حالا من...
* حالا من به جهنم سياه...
* حالا ديگر از احترامي بگو كه در سوگ يك رفيق شفيق، يك همتاي يگانه همچون خود نشسته است.
 
* حالا كه ديگر كوچك و بزرگ بي‌عمران شده‌ايم ياد عمران را در دلها زنده نگه داريم، و كاري كنيم كه عمران‌هاي زمانه چنين آرام و به‌ناگاه، چنين دردمند و دردناك از پاي درنيايند!
 راس
تي هم حالا حكايت ماست...


***
رفتم و پشت سرم باران گرفت


دكتر اسماعيل اميني (محقق و طنزپرداز)

حالا دنيا عبوس‌تر و تحمل‌ناپذيرتر از هميشه است. حالا كه عمران صلاحي را نداريم كيومرث صابري، پرويز شاپور، مرتضي فرجيان، محمد پورثاني و ابوالقاسم حالت را نداريم حالا دنيا بيشتر به كام آدمهاي عبوس و خودخواه و ظالم و حسود خواهد بود. زيرا ديگر عمران صلاحي نيست كه بر بدي‌ها و نادرستي‌ها و خودخواهي‌ها پوزخند بزند و آدمهاي عوضي را دست بيندازد و بر چهره‌هاي عبوس لبخند بنشاند.
***
همه به سرعت از كنار هم مي‌گذرند، به هم تنه مي‌زنند و با چهره‌اي گرفته تندتند قدم برمي‌دارند و اين سو و آن سو مي‌روند. اين همه اتومبيل و اتوبوس و كاميون و موتورسيكلت با شتاب و عصبانيت دود مي‌كنند و هياهو مي‌كنند و گاز مي‌دهند و جيغ مي‌كشند و از هم سبقت مي‌گيرند و بر سر هم فرياد مي‌كشند اما معلوم نيست كه به كجا مي‌‌روند. راستي در ميان اين همه سرعت و هياهو چه كسي متوجه قحطي لبخند مي‌شود؟ چه كسي حسرت هوشمندي و نكته‌سنجي و جسارت و ظرافت عمران صلاحي را بر دل و جان حس مي‌كند؟ چه كسي مي‌فهمد كه گمشده بزرگ اين روزگار خردمندي و هوشياري و سعه‌صدر و بزرگواري است؟
چه كسي پي مي‌برد كه با رفتن عمران صلاحي چقدر تنهاتر و غمگين‌تر خواهيم بود؟


***
با عمران صلاحي در بندر استانبول مهمان اتحاديه نويسندگان تركيه بوديم و سوار قايق به طرف «جزيره بزرگ» مي‌رفتيم. مرغان دريايي دسته دسته دنبال قايق‌ها بودند و مسافران برايشان نان پرتاب مي‌كردند.
عمران گفت: بيا براي اين پرنده‌ها شعر بگوييم. كاغذ و قلم برداشت و تا به جزيره برسيم چند شعر به فارسي و تركي نوشته بود و زيبايي آن پرندگان را در كلمات جاودانگي بخشيده بود.
در ساحل براي دختركي كه جعبه سيگارفروشي بر گردن آويخته بود و چشمانش همرنگ دريا بود شعري نوشت.
اندوهش براي انسانها نه متظاهرانه و توريستي بود و نه محدود به زمان و مكان خاصي؛ همان گونه كه دوستي‌اش، پيوسته و بي‌پيرايه و عميق بود بي‌آنكه در قالب كلمات تكراري و تعارفات بي‌محتوا رنگ ببازد.
اندوهش را لابه‌لاي كلماتش پنهان مي‌كرد و شوخ‌طبعي و نكته‌سنجي و خوشرويي‌اش را سخاوتمندانه به همه مي‌بخشيد. با طنزهايش - چه نوشته‌ها و چه نانوشته‌ها يعني حرفها و نكته‌سنجي‌ها و بداهه‌گويي‌ها- از روي نادرستي‌ها و كاستي‌هاي نهاني آدمها پرده برمي‌داشت، ولي انگار مي‌خواست بر اندوه عميقي كه بر انسان و وضع ناگوار او در جهان سايه افكنده پرده بيفكند و تلخ و دشوار زندگي را به كام ديگران گوارا سازد.
***
از بيمارستان توس برمي‌گردم، بغض كرد‌ه‌ام و اشك مي‌ريزم. راننده سواري پخش ماشين را روشن مي‌كند مي‌خواهم از او خواهش كنم كه خاموشش كند تا برايش از عمران صلاحي و اندوه بزرگ امروز حرف بزنم اما انگار تصنيف قديمي با من همدردي مي‌كند، با ما همدردي مي‌كند، انگار براي اندوه ما مي‌خواند:
امشب در سر شوري دارم/ امشب در دل نوري دارم/ باز امشب در اوج آسمانم/ رازي باشد با ستارگانم.../ ماه و زهره را به طرب آرم/ از خود بي‌خبرم ز شعف دارم/ خنده‌اي بر لب‌ها/


***

عمران صلاحي در آغوش پرويز شاپور


داوود قنبري (طنزپرداز)

«عمران صلاحي در تاريخ 9 مرداد 1378 در بيمارستان طوس به پرويز شاپور مي‌گويد قول مي‌دهم دفعه ديگر زودتر بيايم و بيشتر پيشت بمانم. دفعه ديگر؟...»
صلاحي عزيز، دفعه ديگر در تاريخ 13 مهر 1385 شاپور را به سبك و سياق خودش مي‌بوسي و بيشتر پيشش مي‌ماني؛ خيلي بيشتر...


***

شيطنت مي‌کنند!


جلال سميعي (طنزپرداز)


آقاي صلاحي سلام!


راستش شيطنت مي‌کنند بچه‌هاي طنزپرداز؛ ساعت 7 صبح اس‌ام‌اس مي‌زنند که شما زبانم لال قال‌مان گذاشته‌ايد و از اين لوس‌بازي‌هاي موبايلي ... خودشان هم مي‌دانند شما هيچ‌وقت بدقولي نمي‌کنيد. من که مي‌دانم الان نشسته‌ايد آن‌ بالا و داريد براي شاپور جان و صابري و فرجيان و پورپورخان جوک‌هاي دست اول تعريف مي‌کنيد؛ حيف که داروگ اين نامه را مي‌گذارد روي سايت، وگرنه چند تا جوک سه‌ستاره دارم براي‌تان!
امروز با امير از جلوي بيمارستان توس جدا شديم از بچه‌ها؛ آقاي کاشيگر عصباني بود که چرا اين همه آدم را گذاشته‌ايد سرکار؛ آقاي اميني هم بازي‌ش گرفته بود و هق‌هق مي‌کرد. زودتر جدا شديم که نبينندمان؛ آخر جاي‌تان خالي، دو ساعتي را که با هم بوديم، يکي در ميان يک‌بار گريه مي‌کرديم و يک‌بار جوکي يا متني از شما مي‌آمد توي ذهن‌مان و پقي مي‌زديم زير خنده! خجالت هم نکشيديم ... خودتان توي مصاحبه گفته بوديد شاپور تنها کسي بود که خيلي‌ها توي مراسمش مي‌خنديدند.
امروز نشستم و کتاب‌تان را توي ذهنم ورق زدم، بعد از مدت‌ها. به‌قول خودتان تخت بيمارستان سبک‌تر شده حالا؟ آشناها فرصت کردند به شما و پرستارهاي جوان سري بزنند؟! بچه‌هاي جواديه خبر دارند؟ حالا اين‌ها همه هيچ ... آن‌ور آب فکس يا اينترنت هست که اين همه نشريه را که صفحه‌هاشان خالي مي‌ماند، به امان خدا رها نکنيد؟
حالا که رفته‌ايد آن‌طرف، خودتان پيغامي چيزي بفرستيد که بفهميم به شما بايد شاعر بگوييم، يا طنزپرداز، يا قصه‌نويس، يا محقق، يا مترجم؟ شخصا درخواست مي‌کنم پاي پيغام‌تان امضا کنيد "طنزپرداز" ... آخر مي‌دانيد که اين روزها طنزنوشتن از دانشجو شدن هم سخت‌تر است! هيچ طنزنويسي اين روزها حتي ستاره‌هاي روي دوش دانشجوها را هم نمي‌گيرد ... سياست يک‌راست به‌قول خودتان وارد طنزپرداز مزبور مي‌شود و مي‌بردش جايي که ستاره‌هاي سقف را بايد شمرد ... منظورم اين است که لااقل شما از ما حمايت کنيد؛ بلکه پز بدهيم داريم دنبال عمران صلاحي مي‌رويم.
راستي افطاري گل‌آقا که مي‌آييد حتما؟ کلي مزاحم‌تان مي‌شوم، استاد! مي‌شود نظرتان را درباره‌ي اين متنم هم بنويسيد؟ 
 



گل‌آقا
 
[ نام ]
   
[ ایمیل ]
   
   
 
 
 
daftaretanz.ir All Rights Reserved 2008 | نقشه سايت